معرفی
«برام یه معجون عشق درست کن.» همین یک جمله کافیه تا دل رز، جادوگر مهربان دریاچه، بشکنه؛ چون کسی که این درخواست رو ازش کرده، همون مردیه که مدتهاست پنهانی دوستش داره: سِر هاریج.
با این حال، وقتی هاریج قول میده برای جمعکردن مواد معجون کمکش کنه، رز از اینکه میتونه وقت بیشتری کنارش باشه حسابی ذوق میکنه. حتی کمکم یاد میگیره موقع گفتوگوهای خشک و معذبکنندهشون، تپش قلبش رو کنترل کنه.
اما وقتی هاریج بیهیچ توضیحی با نان و یک شیشه کره سیب جلوی خانهاش ظاهر میشه، رز دیگه نمیدونه باید چه فکری بکنه.
داستانی شیرین درباره جادوگری عاشق و معجونی که شاید بیشتر از همه، قلب خودش رو درگیر کنه!