سانگو برای شکار هیولایی که شبها به قلعه تاکدا حمله میکند دعوت میشود، اما ارباب جوان قلعه پیشنهادی غیرمنتظره برایش دارد. حالا این مأموریت، احساسات پنهان سانگو و میروکو را هم حسابی به هم میریزد.