آنزو که از سوسک وحشت دارد، زیر باران با کازوکیِ خوشقیافه روبهرو میشود و ناچار از او کمک میگیرد. وقتی خرابی درِ خانه کازوکی را تا شب پیش او نگه میدارد، نقشههای عاشقانهی آنزو با بازی و کلکلهای بامزهشان حسابی بههم میریزد.